وقتی علیرضا کوچک بود

آقا پسر کلاس اولی
نویسنده : mehrnaz - ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٩
 

از همه دوستان خوبم عذر خواهی میکنم که بد قولی کردم و دیر عکس گذاشتم.در اولین فرصت از اولین دیکته و مشقش هم عکس میذارم.

علیرضا با لباس مدرسه

این هم عکس فارغ التحصیلی از پیش دبستانی


 
comment نظرات ()
 
88.8.8
نویسنده : mehrnaz - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٧
 

سالها تاریخ شمسی گشت و گشت*

شادمان شد تا شنید این سرگذشت*

روز میلاد امام هشتم است*

هشت ، هشت ،جمعهء هشتاد و هشت*

میلاد امام علی ابن موسی الرضا (ع) مبارکتشویق

امام رضا-ع:
هرگز بر کسی خشم نگیر، از کسی چیزی مخواه و هرچه
برای خودت می خواهی برای دیگران نیز بخواه.

 امام رضا-ع:
مؤمن کسی است که چون نیکی کند مسرور می شود
و چون بدی کند، استغفار می کند.

یادش به خیر پارسال تولد امام رضا مشهد بودم..افسوسحالا خوبه که تابستون هم بودم ولی بازم بد جوری دلم هواشو کرده.خیال باطل


 
comment نظرات ()
 
خدای مهربان
نویسنده : mehrnaz - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٦
 
  • با این دو دست کوچکم 
  • دست میبرم پیش خدا
  • با دل پاک و روشنم
  • دعا کنم ،دعا دعا
  • باز ای خدای مهربان
  • بشنو دعاهای مرا
  • دعا برای مادرم
  • دعا به شادیه بابا
  • به خانه ها صفا بده
  • به جانِ ما وفا بده

اولین شعر  کتاب فارسی سال اوّل دبستان ، که دیشب علیرضا حفظ کرد و قراره امروز برای خانوم معلم بخونه.تشویق

علیرضا جون میگه مدرسه رو خیلی دوست دارم و همین طور خانوم معلم رو.ولی از زنگ تفریح زیاد خوشم نمیاد.کاشکی همش درس میخوندیم.متفکرتا حالا هم 4 تا صد آفرین گرفته و در انتظار گرفتنِ نمره بیست هستش و هنوز خبر نداره که از نمره خبری نیست.(به خاطر روش توصیفی)خیال باطل


 
comment نظرات ()
 
اول مهر
نویسنده : mehrnaz - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱
 

 آپلود عکس

خیلی دلم گرفته. علیرضا رو ساعت 8 رسوندم مدرسه و برگشتم خونه برای خودم موزیک گذاشتم و دارم حسابی گریه میکنم.نمیدونم چرا؟جاش خیلی تو خونه خالیهنگرانگریه

از دیروز پسرک من وارد مرحله جدیدی از زندگیش شد که امیدوارم موفق باشه. روز جشن شکوفه ها حدودآ یک ربع سر کلاس بودن تا با معلمشون و کلاس آشنا بشن و بعد از گرفتن جایزه و گل برگشتیم خونه.امروز و فردا هم از 8 تا 10:30 مدرسه هستن،ولی از شنبه بطور جدی همه چی شروع میشه.

جالبه که همه مادرها  این حس نگرانی رو از دیروز داشتن ولی مثل اینکه من دیروز داغ بودم و حالیم نبوده چون دیروز خوب بودم و بایداعتراف کنم که  اصلا گریه ام نگرفت.(علیرضا جونم ببخش که بهت دروغ گفتم).آخه علیرضا وقتی از کلاس اومد پایین به من گفت مامان گریه کردی ؟ گفتم نه، گفت یعنی اشک شوق هم نریختی ؟منم دیدم اگه بگم نه خیلی ضایع میشم بنابراین الکی گفتم: چرا مامان جون، اشک شوق تا دلت بخواد ریختم .اما امروز وقتی لباس فرم مدرسشو تنش کردم دلم میخواست گریه کنم اما خودمو کنترل کردم.آخه خیلی با لباس مدرسه قیافش مظلوم شد و یه جورایی دلم براش سوخت.بغل

وای ساعت 10:15 شد باید برم دنبال بچه کلاس اولیاز خود راضی

 


 
comment نظرات ()
 
هورا بلاخره آپ شد
نویسنده : mehrnaz - ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٠
 

هیچ توجیهی برای آپ نکردنم ندارمافسوسخجالتو یه راست میرم سر اصل مطلب.

کلی اتفاق تو این مدت افتاد که برای زمان خودش خوب بود و الان راجع بهش حرف زدن بی مزست.مثلآ فارغ التحصیلی علیرضا از پیش دبستانی که یه جورایی دوست نداشتم این اتفاق بیفته.یکی از علت ها این بود که کلی دلشوره میگیرم وقتی به این مسأله فکر میکنم که وروجک من میخواد بره کلاس اول.نگرانامیدوارم بازیگوشی و شیطنتش بهش اجازه بده که به قول خودش شاگرد اول بشه.نکته جالب اینه که همه خوشحالی پسرک من از مدرسه رفتن اینه که بتونه خیلی زود خوندن یاد بگیره و فیلمهایی که زیر نویس فارسی دارن رو بتونه بخونه.احتمالآ اگه این فیلمها نبودن هیچ انگیزه ای واسه رفتن به مدرسه نداشتلبخند

برای تابستون هم کلی برای علیرضا برنامه ریزی کرده بودم ولی متاسفانه مادر و پسر بیکار چرخیدن و هیچ کار مثبتی  انجام ندادن.راستش علیرضا برای من شرط گذاشته بود که اگه بذاری کلاس کونگ فو برم بعدش من هم هر کلاسی که شما گفتین برم میرم و از اونجایی که ایشون نزده میرقصن و کلی از خودشون حرکات کونگ فو و تکواندو........در وکنن، بنده تصمیم گرفتم که به هیچ وجه به پیشنهاد علیرضا خان لبیک نگم.(اتفاقا هر کسی حرکاتشو میبینه پیشهاد میده که بذارمش کلاس ولی خوب مرغ مهرناز خانوم یه پا داره دیگه).چشمک

000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000چند روز پیش به اتفاق مامان جون و خواهر جون و علیرضا و همسرجون رفتیم هایپر استار.hyper star یکی از برندهای شرکت معظم carrefour فرانسه است که بنا به ملاحظاتی هایپر استار نام گرفته که یکی از بزرگترین شرکت های خرده فروشی جهانه که از این برند جدیدش تا به حال فقط در 2 هایپر مارکتش استفاده کرده که هر دو همین امسال افتتاح شدن که اولی توی لاهور پاکستانه و دومی در تهران.در ضمن بزرگترین هایپر مارکتهای زنجیره ای از لحاظ سایز در جهانه و از نظر سود بعد از Wal_Mart آمریکا و Tesco انگلیسه سوم هستش.این فروشگاه با سرمایه حدود ۶۰ میلیون دلار راه اندازی شده  که قراره شعبات دیگری از این فروشگاه در مشهد ، تبریز ، شیراز ، اصفهان نیز دایر بشه.

وقتی وارد این هایپر مارکت 9000 متر مربعی شدیم اولین چیزی که نظرمون رو جلب کرد،بخش لوازم الکتریکی بود.هر چی که فکرشو بکنید بود:انواع و اقسام لوازم جانبی کامپیوتر،لپ تاپ،لوازم صوتی و تصویری،قطعات سخت افزاری Microsoft ،تمامی کنسول های بازی مثل :Xbox 360،Play stiotion 3،Psp، Nintendo Wii ،Nintendo Ds .واقعآ از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو اونجا میشه پیدا کرد.داشتن انواع و اقسام مجلات علمی و سیاسی روز دنیا(ایرانی و خارجی مثل:Focus،Time، Economits  و خیلیای دیگه)این فروشگاه رو متمایز کرده بود.محوطه بزرگ میوه فروشی هم خیلی نظر من رو جلب کرد چون همه چی تازه و با کیفیت بود و از همه مهمتر اینکه با خیال راحت میتونی همه چی رو سوا کنی.من که کلی کیف کردم که حتی پیاز رو هم سوا کردم.مژه

نونوایی و شیرینی پزیش هم خیلی خوب بود البته بگذریم که ما نیم ساعت تو صف بودیم تا بتونیم نان سنگک  بگیریم.نکته جالب شیرینی فروشی این بود که دیوار پشتیش شیشه ای بود و میتونستی تمام مراحل پخت شیرینی رو ببینی.همه کارکنان هم با لباس هایی شبیه مناطق قرنطینه مشغول کار بودن و هر کی ندونه فکر میکنه دارن اورانیومی چیزی غنی میکنننیشخندخلاصه اینکه به غیر از قسمت پوشاک همه چی خوب بود و از نظر قیمت هم خیلی بهتر از شهروند بود(البته در بخش مواد غذایی).مثلآ کورن فلکس Nestle با تخفیف ویژه 3850 بود..تنها عیب هایپر استار صف های طولانی صندوق بود و بس.بدون تردید بخش اصلی کشش این مجموعه به دلیل خارجی بودن آن بود و مردم حتی اگر تصمیم به خرید هم نداشتند برای دیدن آن سرازیر شده بودند . البته هنوز بخش هایی که نمایندگی برند های بزرگ را دارند نظیر اکو ، بنتون ، آدیداس و .... شروع بکار نکردن  و با آغاز فعالیت آنها مراجعات بازهم افزایش پیدا میکنه.(خدا رحم کنه همینجوری فقط آدم میبینی وای به حالِ اینکه این بخش ها هم باز بشه).سبزاوه

خدا خیرش بده این هایپر مارکت یا همون کار فور رو که باعث شد من  بنویسمبغل.(یادم باشه برم پورسانتمو بگیرم)متفکر


 
comment نظرات ()
 
تولد پرشین بلاگ
نویسنده : mehrnaz - ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٠
 

روز جمعه ١خرداد هشتمین جشن تولد پرشین بلاگ بود. من هم برای اولین بار تصمیم گرفتم که برم.درست در لحظات آخر که میخواستیم از در بریم بیرون،‌برنامه next persian star شروع شد و علیرضا وروجک انصراف داد و گفت نمیام.از من اصرار که بیا بریم بعدآ تکرارشو میبینی و از علیرضا انکار که این فینالشه و من باید حتمآ ببینم(ضمن اینکه فینال هم نبود)..خلاصه من به اتفاق خواهر جون در این جشن شرکت کردیم.مجریان برنامه آقای پور محمودی و خانم ادیبان (مجریان رادیو جوان) بودند.خانم بهاره رهنما هم دقیقه نود تشریف آوردن ولی در همان تایم کم کلی فعال بودند. عمو پورنگ هم در این جشن حضور داشت و عامل بدبختی من شد،چون وقتی علیرضا فهمید که عمو پورنگ هم بوده جاتون خالی بود تا ببینید که چه کار کرد. کلی گریه کرد و از اینکه نیومده بود پشیمون شده بود و همه کاسه کوزه ها رو سر من شکست که چرا به من نگفتی جشن مربوط به بچه ها بوده.بعد از اینکه تونستم قانعش کنم که جشن مربوط به بچه ها نبوده تعهد دادم که حتمآ در مراسم های بعدی ببرمش.متفکر

Image and video hosting by TinyPic

(عمو پورنگ و یک سوم صورت بنده)

این هم عکسی که به پیشنهاد خواهر جون گرفتم تا علیرضا خوشحال بشه اما غافل از اینکه با دیدن این عکس گریه و جیغش در خواهد آمد.کلافهگریهچشمکنیشخند

 

Image and video hosting by TinyPic

(از راست به چپ:خانم اقلیما پولاد زاده ،بهاره رهنما ، ادیبان ، آقای پور محمودی)


 
comment نظرات ()
 
عکس تولد
نویسنده : mehrnaz - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٢
 

Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

این ست خوشگل WALL.E هم هدیه شایان جون بود که جاشون هم خیلی خالی بود.

Image and video hosting by TinyPic

علیرضا جون و سامی جون


 
comment نظرات ()
 
تولد
نویسنده : mehrnaz - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٦
 

هوراتشویقفردا ٧ بهمن پسرک دردونه ما شش ساله میشه.هوراتشویق

طبق معمول هر سال ، یک ماه قبل از تولدش شمارش معکوس شروع میشه و دائمآ میپرسه چند شب دیگه بخوابم تولدمه؟؟؟؟امروز هم تا از خواب بیدار شد گفت آخ جون فردا توی پیش دبستانی برام تولد میگیری؟!.خلاصه امسال خدا برام ساخته و باید  3بار براش تولد بگیرم. قربونش برم تا روز تولدش شونصد بار نظرشو راجع به کادویی که باید بهش بدیم عوض میکنه و هر روز یه چیزی پیشنهاد میده.دیشب هم دور از چشم من داشت به مامانم میگفت : مامانی خواستی بری کادو بخری منم میام، آخه شما نمیدونی که من چه رنگی میخوام.زبان حالا چی بوده که میخواد بره رنگشو انتخاب کنه خدا میدونه.!!!!!!!!!!

 یک ماه پیش علیرضا اولین کادوی تولد امسالشو که  پلی استیشن 3 بود، از بابا محمد گرفت.بر عکس وبلاگمون که اینقدر دیر به دیر آپ میشه ، کنسول بازی علیرضا به لطف بابا محمد تند تند آپ میشه.جالبه که وقتی xbox 360 براش گرفت من ناراحت بودم که بازیهاش گرونه و حدودآ پنج تا شش هزارتومنه(البته در مقایسه با پلی استیشن 2 که بازیهاش هزار تومنه)افسوس، ولی حالا بازیهای پلی استیشن 3 ، پنجاه تا شصت هزار تومنهآخعلت گرون بودنش هم اینه که دیسک هاش blu-ray هستن و تا الآ ن بر خلاف xbox 360 توسط هکر های محترم هک نشده .خلاصه اینکه ps3 هم اومد بغل xbox 360 و خدا آخرو عاقبت من رو در کنار این پدر و پسر تکنولوژی باز به خیر کنه انشا الله .چشمک

در ضمن از دوستان خوبمون ، شایان جان و مامان عزیزش بابت هدیه خوشگلشون که برای علیرضا از راه دور(انگلیس) فرستادن خیلی خیلی ممنونم و امیدوارم که به زودی یه سفر به ایران داشته باشن و بتونیم لطفشون رو جبران کنیم.ماچقلببغل

احتمالآ آخر هفته به خاطر محرم یه تولد خودمونی برای علیرضا میگیریم و آپ بعدی عکسهای تولد علیرضاست.

این هم عکس های برفی علیرضا در آذر 87 و شب یلدا

 

Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

آذر 87

Image and video hosting by TinyPic

شب یلدا 87

Image and video hosting by TinyPic

شب یلدا منزل مامانی و بابا جون


 
comment نظرات ()
 
مشهد
نویسنده : mehrnaz - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٥
 

آپ این دفعه با دفعه های قبلی خیلی فرق داره  چون از یه فاصله 5 دقیقه ای تا حرم مطهر امام رضا دارم مینویسم. 6 ماه پیش که مشهد بودم فکر نمیکردم که به این زودی قسمت بشه تا بیام مشهد. علیرضا هم مشهد رو خیلی دوست داره و توی این 5 سال و نه ماه زندگیش 5 بار زیارت امام رضا قسمتش شده.این دفعه که بیشتر از همیشه داره بهش خوش میگذره چون این دفعه توی هتل پسر خاله همسرم اقامت داریم و علیرضا دفتر کار ایشون رو به همه جا ترجیح میده و تا آخر شب همونجا میمونه و به زور میبریمش توی اتاق.یک سره هم عمو علیرضا ،عمو علیرضا میکنه و دنبالش میره.وقتی هم که اسم برگشتن به تهران میاد حسابی اعصابش به هم میریزه.

دیروز برای علیرضا یه کیف پول خریدم و یه مقداری پول هم داخلش گذاشتم از اونموقع خیلی احساس آقایی بهش دست داده و دائم میخواد برامون یه چیزی بخره و مارو مهمون کنه.اچند دقیقه پیش منوی کافی شاپ هتل رو برای من آورد و گفت مامان یه چیزی انتخاب کن تا برات بخرم،گفتم ممنون پسرم میل ندارم بعد بدون اینکه چیزی بگه رفت.الآن دیدم اومد و گفت مامان بفرما برات جویس پرتقال خریدم.بغلاز همه جالب تر اینکه یه پنجاه تومنی از کیفش در آورد و به عمو علیرضا گفت بیا یه معامله ای باهم بکنیم با این پول میخوام هتل رو ازت بخرم، خلاصه معامله انجام شدو بعد به عمو علیرضا گفت شما فردا دیگه باید از این هتل برید.(بچه به این با معرفتی تا حالا دیده بودید)زبان

خلاصه حسابی اینجا داره بهش خوش میگذره و تا دلتون بخواد برای خودش جولون میده.عمو علیرضا هم حسابی تحویلش میگیره و لی لی به لالاش میذاره.البته اگه از حق نگذریم آقا پسری هم برای عمو علیرضا بد جوری شیرین زبونی میکنه.

====================================================

روز 6 مهر جشن بازگشایی پیش دبستانی علیرضا بود. بعد از اینکه با کلاسشون و مربی آشنا شدن و ازشون پذیرایی شد آقای مدیر بهشون جایزه داد و تعطیلشون کرد و قرار شد هفته بعدش شروع به کار کنن. چند روز اول خوشحال و خندون سر کلاس حاضر شد اما بعد همون بازی قدیمی شروع شد و به من میگفت دوست ندارم برم چون دلم برات تنگ میشه.اما خدارو شکر به مرور زمان همه چی درست شدو حالا هم مدرسه و هم خانوم مربیشونو خیلی دوست داره.صبح ها هم حتمآ باید براش اینو بخونم تا از جاش بلند بشه :(جیگرتو خام خام بخورم یا بپزمش اول ****پاشو بریم پیش دبستانی دیر میشه تنبل ).تا حالا هم 8 تا شعر و 3 تا حدیث حفظ شده و یه بار هم برای تماشای نمایش عروسکی به بیرون مدرسه رفتن.

=====================================================

حدودآ یک ماه پیش دندون علیرضا لق شد و دو هفته پیش افتاد البته دندون جدید قبلش جایگزین شده بود.دومین دندون لق هم دیروز رویت شد.دردونه حسابی از این بابت خوشحاله چون فکر میکنه که دیگه بزرگ شده.خیال باطل

تازگیها شدیدآ عشق موبایل شده و از وقتی که اومدیم مشهد ، عمو علیرضا هم این علاقه و وابستگی رو بیشترش کرد ، چون یه گوشی با سیم کارت در اختیارش گذاشته.حالا وقتی برگردیم تهران معلومه چه کاره ایم.متفکر

 


 
comment نظرات ()
 
سرعین
نویسنده : mehrnaz - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٦
 

فرا رسیدن ماه  مبارک رمضان را به همه دوستان عزیز تبریک میگم.طاعات و عباداتتان قبول حق.

خداوند در هر شب ماه رمضان میگوید:به عزت و جلالم سوگند،به فرشتگانم فرمان داده ام درهای آسمان را بر روی بندگان دعا کننده من بگشاید.

تقریبآ سه هفته پیش به پیشنهاد محمد رفته بودیم سرعین.نمیدونم چرا هیچ تمایلی برای رفتن به اونجا نداشتم .به خاطر همین از روی نقشه به همه شهرها سرک کشیدیم تا ببینیم جای دیگه ای پیدا میکنیم یانه .متاسفانه به هیچ نتیجه ای نرسیدیم و دوباره برگشتیم سر جای اول یعنی سرعین.علیرضا خان هم دستور داده بودند که بعد از سرعین باید بریم دریا.شهر با صفایی بود ولی اونقدر هم که بعضی ها تعریف میکردن نبود.روزهاش که فوق العاده گرم بود ولی عصر که میشد دقیقآ 180 درجه شرایط عوض میشد و هوا خنک میشد.یه روزش هم باران شدیدی اومد و هوا رو با حال تر کرد.بعد از بارون ما رفتیم که توی شهر بچرخیم که متوجه تبلیغ کنسرت بزرگ شبهای سرعین شدیم.روی پوسترها عکس کوروش صنعتی(خواننده)بود و به خاطر همین رفتیم که بلیط بخریم.فروشنده بلیط گفت که نمایش و شعبده بازی هم داریم.خلاصه برنامه  ساعت ۹:۳۰ شب در آمفی تاتر هتل بین المللی لاله شروع شد و تا ۱۲ادامه داشت.اجرای شعبده بازی توسط استاد جواد اکبری و همکارش انجام شد که نفر سوم مسابقات جهانی در کشور سنگاپور بودند.علیرضا هم که عاشق شعبده بازیه و با دقت به کارهاشون نگاه میکرد.خداییش کارشون واقعآ قشنگ بود و عجیب.نمایش کمدی هم خیلی قشنگ بود و از همه بهتر اجرای آهنگ های شاد توسط پارسا پور کرمی و کوروش صنعتی بود که بدجوری قر رو تو کمرا آورده بودومجری برنامه هم از مردم خواهش میکرد که تا دلتون میخواد دست و جیغ و سوت بزنید ولی حرکات موزون انجام ندید که گردن مارو میزنن.خلاصه اینکه برنامه شاد و متنوعی بود (پولی که گرفتن نوش جونشون) و باعث شد خاطره خوبی از سرعین برای ما باقی بمونه.فرداش وقتی داشتیم از جلوی هتل لاله رد میشدیم آقای اکبری (شعبده باز)جلوی  هتل ایستاده بود.علیرضا هم گیر داد که میخوام باهاش عکس بگیرم و ازش بپرسم چه جوری اون کارها رو انجام میداد.

علیرضا و آقای اکبری

Image and video hosting by TinyPic

من اسم سر عین رو گذاشتم شهر شکم آخه فقط باید اونجا بخوری از سر شیر و عسل گرفته تا دیزی و شیشلیک و آش دوغ....................

با کلاس ترین کافی شاپشون هم یه هواپیما بود که تنها شعبه آیس پک تو سر عین بود.ما هم که خانوادگی عاشق آیس پکیم و هر جا بریم شعبه آیس پک اونجا رو پیدا میکنیم.وقتی از هواپیما(کافی شاپ) اومدیم بیرون اینقدر هوا خنک بود که علیرضا دندوناش به هم میخورد ولی باز با پررویی تمام به خوردن آیس پک دوم ادامه داد.

Image and video hosting by TinyPic

معروفترین آب گرمش هم آب گرم سبلان بود.البته من نرفتم ولی بابا محمد و علیرضا با هم رفتند سبلان و کلی حال کرده بودن.پشیمونی من هم از نرفتن دیگه سودی نداشت چون بعد از اینکه علیرضا و بابا محمد از آب گرم اومدن ما بلافاصله به طرف اردبیل و بعد آستارا حرکت کردیم.یه دیدکی هم به دریاچه شورابیل اردبیل انداختیم ولی به دلیل باد شدید و وحشتناکی که میوزید خیلی نتونستیم اونجا بمونیم در ضمن علیرضا هم تو ماشین خواب بود.آخر شب هم رسیدیم آستارا و مجبور شدیم شب اونجا بمونیم.از شرجی بودن هوا هم که هر چی بگم کم گفتم.فرداش بعد از صرف نهار تو آستارا به طرف فومن حرکت کردیم و نرسیده به فومن هم یه سری رفتیم جنگل گیسوم که بریم ساحل تا علیرضا هم یه حالی بکنه اما بعد از گذشتن از اون جنگل قشنگ وقتی به ساحل شلوغ و کثیفش رسیدیم ترجیح دادیم برگردیم.به خاطر همین تنوستیم پسرک رو ببریم دریا و مجبور شدیم بهش بگیم که دریا طوفانی بود و اجازه ندادن بریم تو آب (چون اونموقع خواب بود).برای اینکه غرغر نکنه بابا محمد بهش قول داد که بعد از ماه رمضان بریم شمال.

حدودآ ساعت۸شب رسیدیم فومن و یه یک ساعتی اونجا استراحت کردیم و بعد به طرف تهران حرکت کردیم و ساعت ۲ نیمه شب رسیدیم تهران.با اینکه هر سه تامون عشق مسافرتیم واصلا هم نمیگذاریم بهمون بد بگذره ولی باز وقتی آدم میرسه خونه به این نتیجه میرسه که هیچ جا مثل خونه آدم نمیشه.

در ضمن این هم یه سوتی از هتلی که در آن اقامت داشتیم.(سر عین)

Image and video hosting by TinyPic

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()