وقتی علیرضا کوچک بود

عشق دریا
نویسنده : mehrnaz - ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٦
 

آخ که چقدر سخته بعد از یه مدت طولانی بخوای دوباره بنویسی تازه هیچ دلیلی هم برای این تنبلی نداشته باشی.

خبر و اتفاق زیاد بوده ولی از همه مهمترش اینه که همین الان ثبت نام اینترنتی رو انجام دادم و علیرضا جون تا ٢۵ روز دیگه یه دانش اموز کلاس دوم دبستان میشه و بیشتر از پسرک، من ناراحتم که تعطیلات تابستانی داره تموم میشه.به قول خودش تابستون فقط خوردو خوابید و فقط افتخار رفتن به کلاس شنا رو به ما داد و هر روزی هم که میرفت میگفت جلسه بعدی دیگه نمیرم چون شنا رو یاد گرفتم.(اعتماد به نفسش منو کشته)از خود راضیالبته تو دریا حرکاتی از خودش در وَ کرد که کلی حال کردم و دیدم طفلکی راست میگفت و پدرم هم حسابی تاییدش کرد.بغلشدیدا هم عاشق دریاست و اگه مایو بپوشه و بره تو اب ،دیگه بیرون اومدنش با خداست.از موقعی هم که استخر رفته دوست داره رو بازوش خالکوبی داشته باشه ،که خاله جونش این کارو براش انجام داده.متفکر

شیرین کاریهای جدیدش هم اینه که شعر رپ میگه و همراه با رقص رپ اونارو میخونه.یه سری ورجه وورجه هم میکنه که میگه رقص مایکل جکسونه.بازندهحرفای خنده دار و بزرگتر از سنشم که تا دلتون بخواد میگه.یه عهد نامه هم داره تنطیم میکنه برای اینکه در آینده مجرد بمونه و  دوستاش رو هم داره تشویق می کنه که در آینده ازدواج نکن و اونایی که موافق باشن باید زیر عهد نامه رو امضا کنند. البته صداشو ضبط کردیم و اگه بعدا بخواد زیر حرفش بزنه حالشو میگیریم.چشمکنیشخند

در حال حاضر هم مشغول دیدن فرار از زندان هستش و تا فصل دوم ،قسمت چهارم پیش رفته.جالبه که خانوادگی داشتیم نگاه میکردیم ولی دیگه تصمیم گرفت که معطل ما نمونه و تنهایی نگاه کنه چون ما هر موقع که وقت داشته باشیم یکی دو قسمتی رو میبینیم.خیال باطل


 
comment نظرات ()
 
دامبولی
نویسنده : mehrnaz - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٧
 

متاسفانه من نزده میرقصم و حالا فکرشو بکنید که اگه یه آهنگ دامبولی برام زده بشه چه میکنم.منظورم اینه که همین جوری بی دلیل حال و حوصله آپ کردن وبلاگ رو ندارم حالا فکرشو بکنید که اگه یه دلیل درست و حسابی داشته باشم چی میشه!!!!!از خود راضی

حدودآ۵ ماه پیش خیلی غیر منتظره، یه مشتری برای خونمون پیدا شد و ما هم از خدا خواسته به پیشنهادشون لبیک گفتیم.البته چند وقتی بود که تصمیم داشتیم خونمون رو عوض کنیم ولی واقعیتش حس اینکه به بنگاه بسپاریم و دم به دقیقه بیان خونمون رو ببینن و از اونطرف هم ما راهی بشیم برای پیدا کردن خونه اصلآ نبود.به هر حال یه جورایی این بنده خدا ها(مشتری خونه) ما رو به طرف جلو هل دادن و توی عمل انجام شده قرار گرفتیم.با اینکه خیلی فورس ماژوری بود ولی خدا رو شکر خیلی راحت خونه ی مورد نظرمون رو پیدا کردیم و فقط ٢ تا خونه دیدیم.اما بر عکس خونه پیدا کردن، اسباب کشی وحشتناکی داشتیم که از خدا میخوام نصیب دشمنمم نکنه.با وجود ١ خاور،١نیسان و ٨ تا کارگر باز هم خونه پر از وسایل بود و واقعآ نمیدونستم باید چی کار کنم.ضمن این که از چند روز قبل هم چند سری با ماشین خودمون و ماشین پدرم هم کلی وسیله برده بودیم.حتی تعریف کردنش هم حالمو خراب میکنهکلافهبه هر حال هر جوری که بود گذشت و امیدوارم توجیه خوبی بوده باشه برای این غیبت طولانیخجالت.

ظفلکی پسرک هم مجبور شد که به مدرسه جدید بره و با دادن یادگاری به معلم و دوستاش از اونها با ناراحتی خدا حافظی کرد.میگفت وقتی دیدم خانوممون اشک تو چشاش جمع شده بود نزدیک بود من هم گریم بگیره اما خودمو کنترل کردم.(مرد کوچک من خیلی غرور داره).خدا رو شکر بعد از یک هفته به مدرسه جدید هم عادت کرد ولی هم چنان دلش میخواد به مدرسه قبلی برگرده و میگه یادش به خیر خانوممون همش به من میگفت تو بهترین شاگرد منی، آخه چرا میخوای بری.ناراحتجوجو(به قول خاله جونش)، حسابی برای خودش با سواد شده و از کتاب داستان و مجله گرفته تا تابلوهای مغازه و اسم خیابون ها میخونه و کلی حال میکنه .تعطیلات نوروزیش هم ۵ روزی هست که شروع شده و تقریبآ یک سوم پیک نوروزیش رو حل کرده.

پیشاپیش نوروز ١٣٨٩ رو تبریک میگم و امیدوارم که سال جدید ،سال خوب و خوش ،همراه با سلامتی و موفقیت برای همه باشه.از الآن سال ١٣٩٠ رو هم تبریک میگم یه وقت دیدین یه آهنگ شش و هشت با هال برام زدن دیگه نتونستم تا اون موقع بیام.چشمکمژهنیشخند


 
comment نظرات ()
 
آقا پسر کلاس اولی
نویسنده : mehrnaz - ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٩
 

از همه دوستان خوبم عذر خواهی میکنم که بد قولی کردم و دیر عکس گذاشتم.در اولین فرصت از اولین دیکته و مشقش هم عکس میذارم.

علیرضا با لباس مدرسه

این هم عکس فارغ التحصیلی از پیش دبستانی


 
comment نظرات ()
 
88.8.8
نویسنده : mehrnaz - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٧
 

سالها تاریخ شمسی گشت و گشت*

شادمان شد تا شنید این سرگذشت*

روز میلاد امام هشتم است*

هشت ، هشت ،جمعهء هشتاد و هشت*

میلاد امام علی ابن موسی الرضا (ع) مبارکتشویق

امام رضا-ع:
هرگز بر کسی خشم نگیر، از کسی چیزی مخواه و هرچه
برای خودت می خواهی برای دیگران نیز بخواه.

 امام رضا-ع:
مؤمن کسی است که چون نیکی کند مسرور می شود
و چون بدی کند، استغفار می کند.

یادش به خیر پارسال تولد امام رضا مشهد بودم..افسوسحالا خوبه که تابستون هم بودم ولی بازم بد جوری دلم هواشو کرده.خیال باطل


 
comment نظرات ()
 
خدای مهربان
نویسنده : mehrnaz - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٦
 
  • با این دو دست کوچکم 
  • دست میبرم پیش خدا
  • با دل پاک و روشنم
  • دعا کنم ،دعا دعا
  • باز ای خدای مهربان
  • بشنو دعاهای مرا
  • دعا برای مادرم
  • دعا به شادیه بابا
  • به خانه ها صفا بده
  • به جانِ ما وفا بده

اولین شعر  کتاب فارسی سال اوّل دبستان ، که دیشب علیرضا حفظ کرد و قراره امروز برای خانوم معلم بخونه.تشویق

علیرضا جون میگه مدرسه رو خیلی دوست دارم و همین طور خانوم معلم رو.ولی از زنگ تفریح زیاد خوشم نمیاد.کاشکی همش درس میخوندیم.متفکرتا حالا هم 4 تا صد آفرین گرفته و در انتظار گرفتنِ نمره بیست هستش و هنوز خبر نداره که از نمره خبری نیست.(به خاطر روش توصیفی)خیال باطل


 
comment نظرات ()
 
اول مهر
نویسنده : mehrnaz - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱
 

 آپلود عکس

خیلی دلم گرفته. علیرضا رو ساعت 8 رسوندم مدرسه و برگشتم خونه برای خودم موزیک گذاشتم و دارم حسابی گریه میکنم.نمیدونم چرا؟جاش خیلی تو خونه خالیهنگرانگریه

از دیروز پسرک من وارد مرحله جدیدی از زندگیش شد که امیدوارم موفق باشه. روز جشن شکوفه ها حدودآ یک ربع سر کلاس بودن تا با معلمشون و کلاس آشنا بشن و بعد از گرفتن جایزه و گل برگشتیم خونه.امروز و فردا هم از 8 تا 10:30 مدرسه هستن،ولی از شنبه بطور جدی همه چی شروع میشه.

جالبه که همه مادرها  این حس نگرانی رو از دیروز داشتن ولی مثل اینکه من دیروز داغ بودم و حالیم نبوده چون دیروز خوب بودم و بایداعتراف کنم که  اصلا گریه ام نگرفت.(علیرضا جونم ببخش که بهت دروغ گفتم).آخه علیرضا وقتی از کلاس اومد پایین به من گفت مامان گریه کردی ؟ گفتم نه، گفت یعنی اشک شوق هم نریختی ؟منم دیدم اگه بگم نه خیلی ضایع میشم بنابراین الکی گفتم: چرا مامان جون، اشک شوق تا دلت بخواد ریختم .اما امروز وقتی لباس فرم مدرسشو تنش کردم دلم میخواست گریه کنم اما خودمو کنترل کردم.آخه خیلی با لباس مدرسه قیافش مظلوم شد و یه جورایی دلم براش سوخت.بغل

وای ساعت 10:15 شد باید برم دنبال بچه کلاس اولیاز خود راضی

 


 
comment نظرات ()
 
هورا بلاخره آپ شد
نویسنده : mehrnaz - ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٠
 

هیچ توجیهی برای آپ نکردنم ندارمافسوسخجالتو یه راست میرم سر اصل مطلب.

کلی اتفاق تو این مدت افتاد که برای زمان خودش خوب بود و الان راجع بهش حرف زدن بی مزست.مثلآ فارغ التحصیلی علیرضا از پیش دبستانی که یه جورایی دوست نداشتم این اتفاق بیفته.یکی از علت ها این بود که کلی دلشوره میگیرم وقتی به این مسأله فکر میکنم که وروجک من میخواد بره کلاس اول.نگرانامیدوارم بازیگوشی و شیطنتش بهش اجازه بده که به قول خودش شاگرد اول بشه.نکته جالب اینه که همه خوشحالی پسرک من از مدرسه رفتن اینه که بتونه خیلی زود خوندن یاد بگیره و فیلمهایی که زیر نویس فارسی دارن رو بتونه بخونه.احتمالآ اگه این فیلمها نبودن هیچ انگیزه ای واسه رفتن به مدرسه نداشتلبخند

برای تابستون هم کلی برای علیرضا برنامه ریزی کرده بودم ولی متاسفانه مادر و پسر بیکار چرخیدن و هیچ کار مثبتی  انجام ندادن.راستش علیرضا برای من شرط گذاشته بود که اگه بذاری کلاس کونگ فو برم بعدش من هم هر کلاسی که شما گفتین برم میرم و از اونجایی که ایشون نزده میرقصن و کلی از خودشون حرکات کونگ فو و تکواندو........در وکنن، بنده تصمیم گرفتم که به هیچ وجه به پیشنهاد علیرضا خان لبیک نگم.(اتفاقا هر کسی حرکاتشو میبینه پیشهاد میده که بذارمش کلاس ولی خوب مرغ مهرناز خانوم یه پا داره دیگه).چشمک

000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000چند روز پیش به اتفاق مامان جون و خواهر جون و علیرضا و همسرجون رفتیم هایپر استار.hyper star یکی از برندهای شرکت معظم carrefour فرانسه است که بنا به ملاحظاتی هایپر استار نام گرفته که یکی از بزرگترین شرکت های خرده فروشی جهانه که از این برند جدیدش تا به حال فقط در 2 هایپر مارکتش استفاده کرده که هر دو همین امسال افتتاح شدن که اولی توی لاهور پاکستانه و دومی در تهران.در ضمن بزرگترین هایپر مارکتهای زنجیره ای از لحاظ سایز در جهانه و از نظر سود بعد از Wal_Mart آمریکا و Tesco انگلیسه سوم هستش.این فروشگاه با سرمایه حدود ۶۰ میلیون دلار راه اندازی شده  که قراره شعبات دیگری از این فروشگاه در مشهد ، تبریز ، شیراز ، اصفهان نیز دایر بشه.

وقتی وارد این هایپر مارکت 9000 متر مربعی شدیم اولین چیزی که نظرمون رو جلب کرد،بخش لوازم الکتریکی بود.هر چی که فکرشو بکنید بود:انواع و اقسام لوازم جانبی کامپیوتر،لپ تاپ،لوازم صوتی و تصویری،قطعات سخت افزاری Microsoft ،تمامی کنسول های بازی مثل :Xbox 360،Play stiotion 3،Psp، Nintendo Wii ،Nintendo Ds .واقعآ از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو اونجا میشه پیدا کرد.داشتن انواع و اقسام مجلات علمی و سیاسی روز دنیا(ایرانی و خارجی مثل:Focus،Time، Economits  و خیلیای دیگه)این فروشگاه رو متمایز کرده بود.محوطه بزرگ میوه فروشی هم خیلی نظر من رو جلب کرد چون همه چی تازه و با کیفیت بود و از همه مهمتر اینکه با خیال راحت میتونی همه چی رو سوا کنی.من که کلی کیف کردم که حتی پیاز رو هم سوا کردم.مژه

نونوایی و شیرینی پزیش هم خیلی خوب بود البته بگذریم که ما نیم ساعت تو صف بودیم تا بتونیم نان سنگک  بگیریم.نکته جالب شیرینی فروشی این بود که دیوار پشتیش شیشه ای بود و میتونستی تمام مراحل پخت شیرینی رو ببینی.همه کارکنان هم با لباس هایی شبیه مناطق قرنطینه مشغول کار بودن و هر کی ندونه فکر میکنه دارن اورانیومی چیزی غنی میکنننیشخندخلاصه اینکه به غیر از قسمت پوشاک همه چی خوب بود و از نظر قیمت هم خیلی بهتر از شهروند بود(البته در بخش مواد غذایی).مثلآ کورن فلکس Nestle با تخفیف ویژه 3850 بود..تنها عیب هایپر استار صف های طولانی صندوق بود و بس.بدون تردید بخش اصلی کشش این مجموعه به دلیل خارجی بودن آن بود و مردم حتی اگر تصمیم به خرید هم نداشتند برای دیدن آن سرازیر شده بودند . البته هنوز بخش هایی که نمایندگی برند های بزرگ را دارند نظیر اکو ، بنتون ، آدیداس و .... شروع بکار نکردن  و با آغاز فعالیت آنها مراجعات بازهم افزایش پیدا میکنه.(خدا رحم کنه همینجوری فقط آدم میبینی وای به حالِ اینکه این بخش ها هم باز بشه).سبزاوه

خدا خیرش بده این هایپر مارکت یا همون کار فور رو که باعث شد من  بنویسمبغل.(یادم باشه برم پورسانتمو بگیرم)متفکر


 
comment نظرات ()
 
تولد پرشین بلاگ
نویسنده : mehrnaz - ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٠
 

روز جمعه ١خرداد هشتمین جشن تولد پرشین بلاگ بود. من هم برای اولین بار تصمیم گرفتم که برم.درست در لحظات آخر که میخواستیم از در بریم بیرون،‌برنامه next persian star شروع شد و علیرضا وروجک انصراف داد و گفت نمیام.از من اصرار که بیا بریم بعدآ تکرارشو میبینی و از علیرضا انکار که این فینالشه و من باید حتمآ ببینم(ضمن اینکه فینال هم نبود)..خلاصه من به اتفاق خواهر جون در این جشن شرکت کردیم.مجریان برنامه آقای پور محمودی و خانم ادیبان (مجریان رادیو جوان) بودند.خانم بهاره رهنما هم دقیقه نود تشریف آوردن ولی در همان تایم کم کلی فعال بودند. عمو پورنگ هم در این جشن حضور داشت و عامل بدبختی من شد،چون وقتی علیرضا فهمید که عمو پورنگ هم بوده جاتون خالی بود تا ببینید که چه کار کرد. کلی گریه کرد و از اینکه نیومده بود پشیمون شده بود و همه کاسه کوزه ها رو سر من شکست که چرا به من نگفتی جشن مربوط به بچه ها بوده.بعد از اینکه تونستم قانعش کنم که جشن مربوط به بچه ها نبوده تعهد دادم که حتمآ در مراسم های بعدی ببرمش.متفکر

Image and video hosting by TinyPic

(عمو پورنگ و یک سوم صورت بنده)

این هم عکسی که به پیشنهاد خواهر جون گرفتم تا علیرضا خوشحال بشه اما غافل از اینکه با دیدن این عکس گریه و جیغش در خواهد آمد.کلافهگریهچشمکنیشخند

 

Image and video hosting by TinyPic

(از راست به چپ:خانم اقلیما پولاد زاده ،بهاره رهنما ، ادیبان ، آقای پور محمودی)


 
comment نظرات ()
 
عکس تولد
نویسنده : mehrnaz - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٢
 

Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

این ست خوشگل WALL.E هم هدیه شایان جون بود که جاشون هم خیلی خالی بود.

Image and video hosting by TinyPic

علیرضا جون و سامی جون


 
comment نظرات ()
 
تولد
نویسنده : mehrnaz - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٦
 

هوراتشویقفردا ٧ بهمن پسرک دردونه ما شش ساله میشه.هوراتشویق

طبق معمول هر سال ، یک ماه قبل از تولدش شمارش معکوس شروع میشه و دائمآ میپرسه چند شب دیگه بخوابم تولدمه؟؟؟؟امروز هم تا از خواب بیدار شد گفت آخ جون فردا توی پیش دبستانی برام تولد میگیری؟!.خلاصه امسال خدا برام ساخته و باید  3بار براش تولد بگیرم. قربونش برم تا روز تولدش شونصد بار نظرشو راجع به کادویی که باید بهش بدیم عوض میکنه و هر روز یه چیزی پیشنهاد میده.دیشب هم دور از چشم من داشت به مامانم میگفت : مامانی خواستی بری کادو بخری منم میام، آخه شما نمیدونی که من چه رنگی میخوام.زبان حالا چی بوده که میخواد بره رنگشو انتخاب کنه خدا میدونه.!!!!!!!!!!

 یک ماه پیش علیرضا اولین کادوی تولد امسالشو که  پلی استیشن 3 بود، از بابا محمد گرفت.بر عکس وبلاگمون که اینقدر دیر به دیر آپ میشه ، کنسول بازی علیرضا به لطف بابا محمد تند تند آپ میشه.جالبه که وقتی xbox 360 براش گرفت من ناراحت بودم که بازیهاش گرونه و حدودآ پنج تا شش هزارتومنه(البته در مقایسه با پلی استیشن 2 که بازیهاش هزار تومنه)افسوس، ولی حالا بازیهای پلی استیشن 3 ، پنجاه تا شصت هزار تومنهآخعلت گرون بودنش هم اینه که دیسک هاش blu-ray هستن و تا الآ ن بر خلاف xbox 360 توسط هکر های محترم هک نشده .خلاصه اینکه ps3 هم اومد بغل xbox 360 و خدا آخرو عاقبت من رو در کنار این پدر و پسر تکنولوژی باز به خیر کنه انشا الله .چشمک

در ضمن از دوستان خوبمون ، شایان جان و مامان عزیزش بابت هدیه خوشگلشون که برای علیرضا از راه دور(انگلیس) فرستادن خیلی خیلی ممنونم و امیدوارم که به زودی یه سفر به ایران داشته باشن و بتونیم لطفشون رو جبران کنیم.ماچقلببغل

احتمالآ آخر هفته به خاطر محرم یه تولد خودمونی برای علیرضا میگیریم و آپ بعدی عکسهای تولد علیرضاست.

این هم عکس های برفی علیرضا در آذر 87 و شب یلدا

 

Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

آذر 87

Image and video hosting by TinyPic

شب یلدا 87

Image and video hosting by TinyPic

شب یلدا منزل مامانی و بابا جون


 
comment نظرات ()